فردا صبح راج به اتاق پريا رفت و صبحانه را روبرو او گذاشت. راج نگاهي به پريا
انداخت و گفت: حالت بهتر شده؟ پريا: بله ولي سرم خيلي درد مي كنه،راج: مهم نيست
خيلي زود خوب مي شوي معلوم مي شود اولين باري بود كه لب به الكل مي زدي!
پريا سرش را پايين انداخت و : بله، ولي محبور شدم وگرنه اصلا از الكل و اين
چيزها خوشم نمي آيد و هرگز ديگر لب نمي زنم. راج: حالا صبحانه ات را بخور و
بعد هم اين قرص را، دفعه ديگر هم سعي كن كاري را كه هيچوقت نكرده اي
هيچوقت هم انجام ندهي دختر خوب و راج از جايش برخاست و به سمت در
اتاق رفت و در اتاق را باز كرد و پريا : راج و راج سرش را برگرداند و پريا گفت:
تو خيلي خوبي و سپس راج لبخندي زد و در را بست.
پريا در قلبش احساس عجيبي مي كرد، احساس مي كرد به راج علاقمند شده ولي
ازاين فكر خنده اش گرفت و با خود گفت: ديوانه شدي بهتره فراموشش كني، اوكجا و
تو كجا!
پريا كم كم حالش بهتر مي شد و راج پريا را بيشتر براي گردش و جاهاي ديدني
بيرون مي رفتند و ديگر روزهاي پاياني سفرشان بود. پريا احساس مي كرد كسي مداوم
تعقيبشان مي كند ولي همه اش مي گفت: خيال كردم آخه چرا كسي بايد ما را تعقيب
كند،ولي وقتي مطمئن شد كه كسي تعقيبشان مي كند به راج گفت ولي راج كسي را
كه نمي ديد و مي گفت: حتما پريا خيال كردي و پريا ميگفت: شايد. دو شب بيشتر
به رفتن آنها به هند نمانده بود و پريا بر روي مبل نشسته بود و با خودش گفت:
چه زود گذشت و بلند شد تا پرده اتاق را بكشد و بخوابد همين كه خواست پرده را
بكشد از پشت شيشه مرد سياهپوشي را ديد كه از جلويش فورا از اتاقش بيرون آمد
و شروع به كوبيدن در اتاق راج كرد و راج در اتاق را باز كرد و صورت رنگ
پريده پريا را ديد و گفت: چي شده پريا، پريا نتسش از ترس بند آمده بود و نفس
نفس مي زد، راج: بيا داخل و پريا داخل شد و روي مبل نشست و گفت: راج
پشت پنجره اتاقم يك نفر ايستاده بود و به من ذل زده بود و بعد هم ناپديد شد از
ترس نفهيدم چه كار كنم! راج من خيلي مي ترسم، پريا ازترس بدنش مي لرزيد
و در چشمانش ترس حلقه زده بود. راج: پريا آرام باش من اينجا در كنارت هستم
راج پتويي آورد و دور پريا انداخت و ليوان آبي با قرص آرام بخش به او داد و
پريا: مي توانم امشب اينجا بخوابم ، راج : بله برو و روي تختخواب بخواب
من هم اينجا روي مبل مي خوابم ،نگران هيچ چيز هم نباش من اينجا هستم
پريا: ممنونم راج و پريا روي تخت خوابيد و راج هم روي مبل.
راج بيدار شد و به طرف يخچال رفت و ليوان آبي نوشيد و به طرف پريا رفت
و پتو را خوب روي او كشيد و به صورت او نگاه كرد و آمد برگردد دل عاشقش
نگذاشت و دوباره برگشت و به طرف پريا رفت و آرام به او نزديك شد وسپس
خم شد و لبهايش را آرام بر روي گونه هاي پريا گذاشت و آرام برداشت تا پريا
از خواب بيدار نشود و سپس چشمهاي راج پر از عشق خاصي شد برق نگاهش
احساس عجيبي بود كه هر عاشقي را در هر مي نورديد

صبح روز بعد در حالي كه راجو پريا مشغول قهوه خوردن بودند مردي جلو آمد
وگفت: ببخشيد خانم يك نفر منتظر شما است و مي خواهد شما را ببيند و پريا
با تعجب پرسيد: من ولي من اينجا كسي را نمي شناسم حتما اشتباه شده! آن مرد:
اشتباهي نشده شما بايد حتما همراه ما بياييد و پيش آن شخص برويم ، پريا: ولي
من اينجا كسي را نميشناسم من نمي توانم به شما اعتماد كنم و همراه شما بيايم
راج: ببخشيد آن شخص كيست ، آن مرد: وقتي خانم همراه ما بيايند همه چيز را
خواهيد فهميد، پريا:من به شرطي مي آيم كه آقاي راج همراه من بيايند و آن مرد:
اشكالي ندارد فقط هرچه زودتر برويم ة راجو پريا به راه افتادند و سوار ماشين
تشريفاتي ليموزين كه برايشان آمده كرده بودند شدند وماشين به راه افتاد و بعد از
مدتي مقابل خانه اي بزرگ توقف نمود و سپس پريا و راج از ماشين پياده شدند

پريا يكدفعه گفت: واه((Wow عجب خانه بزرگ و زيبايي و سپس راج و پريا
داخل شدند و در سالن پذيرايي به انتظار نشستند، چند دقيقه بعد ميانسال با عصا
وارد سالن شد و گفت: خوش آمديد و به طرف پريا رفت : چقدر بزرگ شدي
دخترم، درست شبيه مادرت هستي، انگار همين الان مادرت روبرويم ايستاده
پريا با تعجب نگاهي به آن مرد انداخت و گفت: شما؟ آن مرد خنديد : حق داري
من را نشناسي چون هيچوقت درباره من چيزي نشنيدي سالهاست كه از مرگ
مادرت مي گذرد تو بزرگ شدي ولي هيچوقت نسبت بين ما از بين نمي رود
پريا : نسبت ! آن مرد: حتما پدرت اين موضوع را هم به تو نگفته، حدس مي زدم
ولي پدرت اين را بايد بداند دنيا كوچكتر از آن است كه بخواهي همه چيز را مخفي
كند ، راج مبهوت زده شده بود و پريا : لطفا طوري صحبت كنيد كه متوجه بشم
آن مرد: دختر عزيزم من پدربزرگت هستم كه در تعقيبت بودم و اول باورم نشد
ولي وقتي از مدير هتل مشخصاتت را خواستم فهميدم كه تو نوه ي عزيز من هستي
و من هم پدر بزرگ تو.

وقتی به لندن رسیدند ماشینی منتظر آن ها بود و مستقیما به طرف هتل رفتند هتل بزرگ
و زیبایی بود، ۲ اتاق سوئیت و پریا به اتاقش و راج هم به اتاق خودش رفت پریا پرده
اتاقش را کنار زد و نفسی تازه کرد و با خودش گفت: باورت می شود پریا برای پریا
درست مثل خوابی شیرین بود. پریا فورا وسایلش را جای داد و حمام کرد
ساعت ۱:۰۰ همراه با راج برای صرف غذا به پایین رفت پریا این قدر گرسنه اش
بود که غدای زیادی خورد و بعد دسر...راج: تو واقعا اشتهای آدم را باز می کنی
و آدم را به خوردن مجبور می کنی ...راج: معلوم می شود خیلی گرسنه ات بود
پریا: از دیشب تا حالا چیزی نخورده بود از اضطراب نمی شد بخورم، راج: برای
چی؟ برای اینکه همراه من باید باشی؟ ناگهان پریا به سکسکه افتاد و راج لیوان آب
را به او داد و گفت: شوخی کردم می خواستم سر به سرت بگذارم و هر دو با هم
زدند زیر خنده. بعد از تمام شدن غذا راج و پریا کمی برای قدم زدن به بیرون رفتند
و خیلی زود برگشتند تا استراحت کنند و ساعت 5:00 برای گردش به بیرون بروند
پریا واقعا از خستگی خودش را روی تختخواب انداخت و خواب رفت. با صدای
کوبیدن در از خواب پرید و به سمت در رفت : کیه و در را باز کرد، راج را
مشاهده کرد و یکدفعه گفت: ببخشید خوابم برد شما بروید من الان آماده می شوم و
سپس راج به پایین رفت و پریا تند تند لباس پوشید و پایین آمد و گفت: من آماده ام و
هر 2 به گردش رفتند، پریا با ذوق و شوق خاصی به اطرافش نگاه می کرد و
لذت می برد و سپس رو به راج کرد و گفت: خیلی خوب همه جای لندن را بلدی
راج: تقریبا من تمام این شهر را بلدم خودت می دانی که کار طوری است که ماه
یکبار مجبور اینجا بیایم پریا: بله واقعا عالی است سپس راج و پریا به فروشگاه
خرید رفتند تا راج چیزهایی را که می خواست خریداری کند در فروشگاه راج
به دنبال لباسی متفاوت می گشت و پریا هم نگاه می کرد تا برای پدرش هدیه ای
بسیار قشنگ پیدا کند در همین موقع که پریا نگاهش به یک لباس بسیار زیبا خیره
ماند وقتی قیمتش را نگاه کرد سعی کرد او را دیگر فراموش کند ولی نمی شد انگار
لباس فقط برای پریا دوخته شده بود در همین هنگام که پریا به لباس نگاه می کرد
راج او را صدا کرد و به طرف راج رفت راج: نظرت در مورد این لباس چیه؟ خوبه
پریا نگاهی کرد : خیلی قشنگه واقعا بهت می آید و سپس راج پای صندوق حساب
رفت اطرافش را نگاه کرد پریا را ندید سپس در فروشگاه به دنبال او گشت و سپس
او را در کنار همان لباس پیدا کرد جلو رفت: لباس زیبایی است پریا: آره خیلی زیباست
برویم ، راج: نمی خواهی لباس را بخری؟ پریا: نه راج بهتره برویم حساب کنیم و از
فروشگاه بیرون آمدند شب به تفریح پرداختند و شام را بیرون خوردند و به هتل برگشتند
تمام فکر پریا در آن لباس زیبا بود. فردا صبح راج زودتر از پریا برای صرف صبحانه
به پایین رفته بود و پریا برای صرف صبحانه اصلا پایین نیامد و خوابیده بود که صدای
در او را از خواب بیدار کرد و با چشمانی پف کرده و موهای خوابیده به سمت
در رفت و در را باز کرد و راج را مشاهده کرد و از جای پرید ببخشید دوباره خواب
افتادم، راج: مهم نیست دارم عادت می کنم ! امروز کاری نداریم فقط می خواستم
چیزی را بهت بگم ، پریا : بیا داخل راج و راج وارد شد و کادویی را روی میز
گذاشت : پریا این یک هدیه ناقابل است ، پریا: برای چه مناسبتی ، راج: مگر هر
کادویی مناسبتی می خواهد ! سپس پریا کادو را باز کرد و لباس رویاهایش را دید
و یکدفعه گفت: وای ی ی رو به راج کرد : نمی توانم قبول کنم ، راج: چرا؟ پریا:
من چنین هدیه گرانی را نمی توانم قبول کنم و از این گذشته تو به خاطر اینکه دیدی
من این لباس را خیلی دوست دارم را خریدی ؟ راج: نه پریا اشتباه نکن من
می خواستم یک جوری محبت هایی را که به من کردی را جبران کنم ولی
نمی دانستم چگونه؟ و وقتی دیدم که تو از این لباس خوشت می آید من می خواستم
بهت هدیه بدهم و از تو خواهش می کنم این هدیه ناقابل من را قبول کنی که من واقعا
هیچ قصدی نداشتم ؟ پریا: باشه واقعا ممنونم واقعا من را غافلگیر کردی ، راج: در
ضمن امشب ساعت ۸:۰۰ منتظرت هستم امشب باید برای جشن برویم ، پریا:
بسیار خوب پس تا ساعت ۸:۰۰ و سپس راج از اتاق بیرون آمد و پریا تصمیم
گرفت که خودش را برای شب آماده کند ثانیه ها و دقیقه ها پشت سرهم می گذشت
تا اینکه ساعت ۸:۱۵ شد و راج دائم بر روی ساعتش نگاه می کرد ولی خبری از
پریا نبود پس مصمم شد تا به اتاق پریا برود شاید دوباره خواب افتاده باشد
رویش را برگرداند تا به سمت پله ها برود و همانجا میخکوب شد
پری زاده ای از شهر عشق را دید که از پله ها پایین می آمد واقعا پریا مثل
پری زاده ای زیبا شده بود که قلب راج را در هم می کوبید ، پریا جلوی راج ایستاد
و گفت: متاسفم که دیر شد و راج: م...م...مهم نیست و هر دو سوار ماشین شدند
و به طرف پارتی به راه افتادند ، راج قلبش تند تند می زد زیبایی پریا در لباسی
که به او هدیه داه بود جلوه خاصی بخشیده بود ، راج و پریا پا به جشن گذاشتند
در جشن با شکوهی که برپا شده بود تمام آدم های متشخصی بودند که از سراسر
دنیا آمده بودند پریا مانند خانمی باوقار و با متانت تمام همراه راج راه می رفت
و کنار او نشست وقتی لیوان های مشروب پر شد و به هم خورد پریا هم مجبور
شد برای اولین بار لب به الکل بزند و آن را بنوشد، پریا اصلا حالش خوب نبود
به زحمت توانست خودش را نگه دارد، سرش بسیار درد می کرد و وقتی میهمانی
تمام شد پریا و راج سوار ماشین شدند ولی راج اصلا حال پریا را نفهمید و پریا
حرفی به او نزد و فقط کمی دست به سرش می زد راج: به نظرت میهمانی امشب
چه طور بود؟ خوشت آمد؟ پریا: ها!!! راج دوباره سوالش را تکرار کرد و پریا:
خیلی خوب بود وقتی به در هتل رسیدد پریا فورا پیاده شد و بدون اینکه منتظر
راج بماند به سمت آسانسور رفت و در راه همینطور به این طرف و آن طرف
می رفت ناگهان پریا همان جا از حال رفت و نقش بر زمین شد راج فورا به
طرفش رفت هرچی صدایش کرد پریا جوابی نداد و سپس پریا را بلند کرد و
و همراه یکی از خدمه در آسانسور رفت خدمه در اتاق را باز کرد و راج پریا
را بر روی تختخواب گذاشت و کفشهایش را در آورد و پتو را بر روی او انداخت
و چراغ را خاموش کرد و لبخندی زد و به او خیره شد او چند لحظه پیش
معصومانه در آغوش راج بود و قلب راج را بیشتر تسخیر می کرد راج بیرون
آمد. پریا تمام شب را بدون اینکه لحظه ای بیدار شود به خواب رفته بود.
پریا خودش را کنار کشید و پشتش را به راج کرد . راج: می دانم از دست من چه قدر
عصبانی هستی، خیلی بد حرف زدم و خیلی کار بدی کردم که به تو تهمت زدم ولی
آن موقع این قدر عصبانی بودم که هیچ چیز نفهمیدم ، پریا: اگر تو به من اعتماد نداشتی
چرا کلید اتاقت را به من دادی کسی به کسی اعتماد می کند که او را شناخته باشد،راج:
نه من واقعا به تو اعتماد دارم ولی نمی دانم چرا این فکر احمقانه را کردم فکر کردم
تو...تو...ولش کن! پریا: حرفت را تمام کن فکر کردی چی! چون یک آدم بدبختی
هستم چون پدرم چند روزی در بیمارستان بستری است به این کارها دست می زنم
نه آقا این را بدام هیچوقت سعی نکرده ام از اعتماد شما نسبت به خودم سواستفاده
کنم و به این کارها دست بزنم. راج: من امروز فهمیدم که اشتباه نکردم به تو اعتماد
کردم ... این من بود که خیلی اشتباه کردم و یک لحظه پشتکار و سعی و زحمتی
که در این شرکت بیشتر از وقت کاری ات می کشیدی از یاد بردم و به تو تهمت زدم
راج: من اشتباه کردم و آماده ام که هرکاری با من بکنی یا هرچیزی که از من طلب
کنی برایت انجام بدهم!

پریا رویش را برگرداند و گفت: واقعا ...راج:آره ...پریا: می خواهم خفت کنم و
سپس دستهایش را روی گردن راج گذاشت و راج چشمهایش را بست یکدفعه پریا
شروع به خندیدن کرد، راج چشمهایش را باز کرد و گفت: چرا داری می خندی؟
پریا: حیف است جوان به این خوبی را حفه کنی نه! خیلی ترسیده بودی آخه نبضت
تند تند می زد فکر کردی واقعا می خواهم خفه ات کنم نه یک نمایش کوتاه بود برای
ترساندنت و دست انداختنت.
راج: از جایش بلند شد : من را دست می اندازی فکر می کنی خیلی ترسیدم اصلا ابدا!
پریا در حالی که می خندید گفت:واقعا ترسیده بودی راج: پس من ترسیدم حالل نوبت منه
که نشانت بدهم کی می ترسه و سپس دنبال پریا دوید پرای می دوید تا اینکه راج به پریا
رسید و گردن پریا را میان دستانش گرفت و گفت: ترس واقعی اینه و پریا از ترس
چشمانش را بسته بود قدرت حرف زدن را ندشات و فقط نفس نفس می زد، راج
صورت پریا را بوسید پریا چشمانش را باز کرد نگاهش به نگاه راج گره خورده بود
خودش را کنار کشید و راج برایش(ترانه هندی)۰

پس از این ماجرا اعتماد راج به پریا چنیدن برابر شد کارهای پریا و دوستی هرچه
بیشتر راج و پریا باعث شده بود تا راج احساسی فراتر از دوستی وهمکاری به پریا
داشته باشد ، راج عاشق پریا و رفتارش بود او فقط با یک نگاه عاشق نشده بود بلکه
عاشق رفتار و اخلاق و سعی و پشتکارش در زندگی و زیبایی خاصی که در چهره اش
داشت شده بود با این همه راج خجالت می کشید در مورد این موضوع با پریا صحبت
کند و همیشه در این مورد از دست خودش شاکی بود. راج هر صبح زودتر از پریا و
دیگر کارمندان به شرکت می آمد و شاخه گلی را بر روی میز پریا می گذاشت و وقتی
پریا می آمد با تعجب از مستخدم سوال می کرد این شاخه های گل اینجا چه کار می کند
و مستخدم اظهار بی اطلاعی می کرد و این گل ها هر روز روی میز پریا قرار
می گرفت و دیگر پریا به گلها عادت کرده بود و بی اختیار با عطر گلها روح تازه ای
می گرفت در یکی از این روزها بود که راج از اتاق بیرون آمد و به پریا گفت: پریا
یک خبر خوش برایت دارم ، از شرکتی که در لندن قرار داد بسته بودیم این فکس
رسیده که از تو هم دعوت کردند در این جشنی که برپا کردند تو هم باشی تا همراه
من به لندن و در این جشن شرکت کنی ، پریا با خوشحالی گفت: باورم نمی شود ولی
یکدفعه گفت: ولی راج من نمی توانم بیایم و راج: چرا پریا تو که الان خیلی خوشحال
شدی؟ پریا : آره خیلی خوشحال شدم ولی به خاطر پدرم نمی توانم بیایم تو که خودت
می دانی او مریض احوال است پس بهتره من نیایم. راج: ولی پریا آنها خیلی مشتاق
دیدار دوباره با تو هستند خوب این چند وقته که نیستی برایش پرستار بگیر . پریا:پدر
هیچ پرستاری را قبول نمی کند و حالا من با پدر صحبت می کنم تا ببینم چه باید بکنم؟
شب پریا در خانه فقط فکر می کرد تا ببیند چه کار می تواند بکند ولی راه حلی به
نظرش نمی رسید تا اینکه یاد عمه اش افتاد که در جیپور زندگی می کند ولی آیا
او قبول می کرد بالاخره او مشکلات خودش را داشت چه کار بایست می کرد گوشی
تلفن را برداشت و شماره عمه را گرفت و همه چیز با او در میان گذاشت. عمه: باشه
دخترم من پیش برادرم می آیم ، پریا پیش پدرش رفت و همه چیز را به او گفت
ولی پدرش موافقت نمی کرد و پریا گفت: آخه چرا پدر فقط ۲ هفته هست و تازه
این اولین شانسی است که در زندگی من افتاده است ولی اگر شما بخواهید که نروم
باشه من همین جا می مانم و سپس با ناراحتی از جایش برخاست، پدرش دلش
نمی خواست برود ولی وقتی علاقه دخترش را به سفر دید قبول کرد،پریا خودش
را برای سفر آماده می کرد عمه اش پیش آنها آمد و پریا در آخرین لحظات جدا شدن
از پدرش خیلی سخت بود و به پدرش دائما می گفت: خیلی مواظب خودت باش پدر
خیلی زیاد. پدر: دختم تو هم همینطور. این اولین باری بود که پریا تنهایی به جایی
می رفت و دور از پدرش بود اشک در چشمانش حلقه زده بود. سپس راج به دنبال
پریا آمد و با هم به فرودگاه رفتند

